- ۹۴/۰۹/۲۱
- ۰ نظر
سالها قبل وقتی 19 ساله بودم تجربه ی عجیبی از احساسم نسبت به یک مرد را تجربه کردم. منِ آن روزها به آرمانگرایی امروز بود، دربرابر تمام دنیا ایستاده بود تا به رویایش برسد؛ تمام توانش را گذاشته بود برای اینکه به دنیا، یا دقیق تر به آدم ها و خصوصا مردها ثابت کند که زن بودنش نمی تواند مانع رسیدن به رویاهایش بشود. در طول این مسیر بسیار تحقیر شده بود؛ کم نبودند مردهایی که در مقام استاد زل می زدند توی چشم هایش و می گفتند توانایی رسیدن به رویایش را ندارد چون زن است و زن ها بی استعدادند! اگر بی استعداد نبودند چرا تمام دانشمندانی که میشناسیم مرد هستند؟ منِ 19 ساله دربرابر تمام این حرفها و طعنه ها فقط سکوت کرده بود، بغض کرده بود و یک روز به دوستش گفته بود که مگر بی استعداد نیستم؟ چه باید بکنم؟ من عاشق هدفم هستم! و از مردها متنفر شده بود! پس آن احساس عجیب به آن مرد چه بود؟ مردی که 6 سال از او بزرگتر بود، دنبال کارهای بورسیه ش بود که برود آمریکا، کلاس های فوق لیسانس دکتر فلانی را اداره میکرد و منِ 19 ساله حس عجیبی به او داشت! منِ آن روزها قصد تصاحب آن مرد را نداشت، تمام خواسته اش این بود که او باشد، در راهروهای دانشگاه قدم بزند و منِ 19 ساله فقط تحسینش کند! منِ آن روزها مدام خودش را بخاطر احساسش سرزنش میکرد چرا که او هرچه که بود و هرطوری که بود یک مرد بود و مردها نفرت انگیز بودند! من با خودش در جنگ بود که یک روز او رفت و دیگر پیدایش نشد... سخت بود حس نبودن و ندیدنش اما خیلی زود عادی شد، چند روز پیش فهمیدم که او هنوز ایران است و در همان دانشگاه دانشجوی دکترای دکتر فلانی است، یکدفعه تمام ذهنیتم به هم ریخت! دیگر آن حس عجیب را نداشتم، حتی وقتی عکسش را روی پروفایل وایبرش دیدم، حتی دلم نمی خواست دوباره ببینمش! یک حس خنثی داشتم نسبت بهش، انگار غریبه بود! انگار نه انگار که یک روز آن احساس عجیب وجود داشت و او هرگز از آن حس خبر نداشت!
- ۹۴/۰۹/۲۱